یکشنبه 28 شهریور 1400
X دانلود همدردم X دانلود همدردم pdf X دانلود همدردم اندروید X دانلود همدردم موبایل X دانلود همدردم کامل X دانلود کتاب اندروید X دانلود کتاب ایرانی
جای تبلیغات شما

آخرین ارسالی های انجمن

درحال بارگذاری ....
عنوان پاسخ بازدید توسط
2522 66119 faeze
7 4627 amirzarbakhsh
6 4846 start11
6 5759 roozferight
8 5586 roozferight
3 3586 roozferight
6 2833 roozferight
3 2198 roozferight
5 2418 roozferight
10 3754 roozferight
8 2913 roozferight
6 2652 roozferight
0 1117 neshat
تبلیغات

پنل کاربری
برنامه و بازی عاشقانه موبایل
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 1146
  • آمار کاربران
  • افراد آنلاین : 1
  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 193
  • بازدید دیروز : 1,727
  • بازدید کل : 3,299,493
دانلود رمان هم دردم
  • تعداد بازدید : 1000
  • رمان هم دردم

     

    نام رمان : همدردم

     

     نویسنده : خاوردخت


    4 دانلود رمان همدردم | خاوردخت کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) تعداد صفحات : ۲۵۹

    14 دانلود رمان همدردم | خاوردخت کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) خلاصه داستان :

    نگار دختریه که در تمام عمرش سعی کرده برای دیگران پناه باشه… یک نصفه شب وقتی که دوست صمیمیش ستاره رو از دست یک گروه اوباش نجات میده با آرش نامی آشنا میشه که مسیر زندگی نگار و ستاره رو به جهت دیگه ای میکشونه …

     

    pdf دانلود رمان همدردم | خاوردخت کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

    jar1 دانلود رمان همدردم | خاوردخت کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

    jar2 دانلود رمان همدردم | خاوردخت کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

    epub دانلود رمان همدردم | خاوردخت کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

    android دانلود رمان همدردم | خاوردخت کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

     

    21 دانلود رمان همدردم | خاوردخت کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) قسمتی از متن رمان :

    گوشی زنگ می زد و روی اعصابم راه می رفت.هر چقدر صبر کردم قطع نشد.

     

    نهایتا دست سمت گوشی بردم.ساعت سه صبح بود.اسم ستاره روی گوشی خاموش و روشن می شد.

     

    دکمه ی گوشی رو با حرص فشار دادم و بهش توپیدم:«اخه بیمار مریض روانی بی شعور.توکه می دونی فردا دانشگاه دارم.

     

    تو که می دونی کنفرانس دارم.د اخه نمیشد یه امشب از این مرض کوفتیت بگذری؟

     

    نفهم بی عقل.الان من چجوری دوباره کپه بزارم؟هان؟؟»


    صدایش ترسیده و ارام به گوشم رسید:«نگار…»


    عصبانیتم محو شد.صدایش لرز به وجودم انداخت:«هان؟ستاره چی شده؟؟

     

    کسی حالش بد شده؟؟ستاره چه خبره دارم سکته می کنم.»


    ستاره:«نگار…»

    من:«مرگ نگار.داخه کدوم گوری هستی تو؟»


    ستاره:«تو کوچه.»


    خواب از سرم پرید.بلند شدم تو جام نشستم و تقریبا جیغ زدم:«چیـــــــــــی؟تو مگه شیفت شب نداشتی؟؟

     

    پس تو کوچه چه غلطی می کنی؟»


    ستاره:«حالم بد بود شیفتو تحویل دادم.ماشینم پنچر شد.الانم یک سری پسر افتادن دنبالم.نگار من می ترسم.»

    نظرات
  • در قمست نظرات مشکلات و پیشنهادات و انتقادات خود را با ما در جریان بگزارید.

  • نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B :S
    کد امنیتی
    رفرش
    کد امنیتی
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]