شنبه 10 آبان 1399
دانلود رمان نیش کامپیوتر X دانلود رمان نیش اندروید X رمان اندروید X دانلود رمان جدید X رمان های عشق یخی X رمان عاشقانه نیش X رمان NISH X رمان نازنین
جای تبلیغات شما

تبلیغات

پنل کاربری
برنامه و بازی عاشقانه موبایل
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 1143
  • آمار کاربران
  • افراد آنلاین : 2
  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 95
  • بازدید دیروز : 180
  • بازدید کل : 3,200,169
دانلود رمان نیش
  • تعداد بازدید : 3072
  • دانلود رمان نیش

     

    رمان بسیار زیبا نیش اماده دانلود میباشد

    از رادیو مناجات سوزناک حضرت علی پخش می شد . قلب شکسته ام بی تابش بود .باز این دل … امان از این دل …
    محمد طعنه زد: تعارف نداریم ، گریه کن…(تلخ تر نیش زد)گریه کن براش …سبک میشی !
    لبخند تلخی زدم ،به صفحات کتاب زل زدم و خواندم :
    “هیچ گاه کسی را دوست نداشته باش ، چون دوست داشتن اسارت است و اسارت انسان را به جنون می کشاند ، هر گاه کسی را دوست داشتی رهایش کن ، اگر به سویت بازنگشت بدان که از اول هم مال تو نبوده است .”
    محمد گفت : مال ِ تو نبود رهاش کن!
    سوز اشک چشمم را سوزاند
    -رهاش کردم … اون رهام نمی کنه .
    و نگاهم به آن سوی شیشه ،به آن سوی خیابان کشیده شد به ماشین مشکی مدل بالایش …
    اگر دوستم نداری چرا رهایم نمی کنی ؟

     

     دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)


      دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

     

    21 دانلود رمان نیش | نازنین 87 کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) قسمتی از متن رمان :

    نگاه بیحوصله و کسل پیروز از ازدحام داروخانه به اسمان نارنجی کشیده شد برف نم نمک باریدن گرفته بود.
    یاد اولین برفی که دیده بود افتاد ، به مادرش گفته بود “مامان از اسمون کاغذ می ریزه “
    آه بلندی کشیدو باز نگاهش به در داروخانه دوخته شد . امان از دست مادرش .بخاطر اصرارهای او ،مجبور شده بود با “آنا ” به دکتر برود .
    دلش شور ِ رستوران را می زد موبایلش را برداشت و شماره گرفت سامان گوشی را پاسخ داد.
    -الو سلام پیروز خان …چطوری هنوز بیمارستانی ؟
    -سلام …نه چه خبر؟
    -امن و امان …صاحب مجلس نیم ساعت پیش زنگ زد که مهمونا شون از بهشت زهرا تو راهن !
    آنا با کیسه ی داروها از داروخانه بیرون زد.
    پیروز سریع گفت: همه چی ردیفه ؟
    -بله پیروزخان … راستی شب خودتون می اید دیگه ؟
    -اره خدافظ!
    در ماشین که باز شد جبهه ای از هوای سرد تنش را به لرزه انداخت. کیسه ی داروها را گرفت و آنا ماشین را روشن کرد .

    نظرات
  • در قمست نظرات مشکلات و پیشنهادات و انتقادات خود را با ما در جریان بگزارید.

  • نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی