close
دانلود آهنگ جدید
داستان عشق تا پای جان
سه شنبه 06 اسفند 1398
داستان کوتاه عاشقانه X داستان عشق تا پای جان X عشق جون جونی X داستان X داستان شکست عشقی X داستان جدید عاشقانه X علاقه X فریب دختر
جای تبلیغات شما

پنل کاربری
برنامه و بازی عاشقانه موبایل
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 1141
  • آمار کاربران
  • افراد آنلاین : 2
  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 263
  • بازدید دیروز : 208
  • بازدید کل : 3,103,235
داستان عشق تا پای جان
  • تعداد بازدید : 1011
  • داستان عشق تا پای جان

     

     

    روزی مرد ثروتمندی همراه دخترش مقدار زیادی شیرینی و خوردنی به مدرسه شیوانا آورد

     

    و گفت اینها هدایای ازدواج تنها دختر او با پسر جوان و بیکاری از یک خانواده فقیر است.

     

      شیوانا پرسید: چگونه این دو نفر با دو سطح زندگی متفاوت با همدیگر وصلت کرده اند؟ 

     

    مرد ثروتمند پاسخ داد: این پسر شیفته‌ی دخترم است و برای ازدواج با او خودش را عاشق

     

    و دلداده نشان داده و به همین دلیل دل دخترم را ربوده است. درحالی که پسر یکی

     

    از دوستانم، هم نجیب است و هم عاقل، با اصرار می‌خواهد با دخترم ازدواج کند

     

    اما دخترم می‌گوید او بیش از حد جدی نیست و شور و جنون جوانی در حرکات و

     

    رفتارش وجود ندارد. اما این پسر بیکار هرچه ندارد دیوانگی و شور و عشق جوانی‌اش

     

    بی‌نظیر است. دخترم را نصیحت می‌کنم که فریب نخورد و کمی عاقلانه‌تر تصمیم بگیرد

     

    اما او اصلا به حرف من گوش نمی‌دهد. من هم به ناچار به ازدواج آن دو با هم رضایت دادم.

     

      شیوانا از دختر پرسید: چقدر مطمئن هستی که او عاشق توست؟ 

     

    دختر گفت: از همه بیشتر به عشق او ایمان دارم!  شیوانا به دختر گفت:

     

    بسیار خوب بیا امتحان کنیم. نزد این عاشق و دلداده برو و به او بگو که پدرت تهدید

     

    کرده اگر با او ازدواج کنی حتی یک سکه از ثروتش را به شما نمی‌دهد. بگو که

     

    پدرت تهدید کرده که اگر سرو کله‌اش اطراف منزل شما پیدا شود او را

     

    به شدت تنبیه خواهد کرد.  دختر با خنده گفت: من مطمئنم او به این سادگی

     

    میدان را خالی نمی‌کند. ولی قبول می‌کنم و به او چنین می‌گویم. چند هفته بعد

     

    مرد ثروتمند با دخترش دوباره نزد شیوانا آمدند. شیوانا متوجه شد که دختر غمگین و افسرده است.

     

    از او دلیل اندوهش را پرسید.  دختر گفت: به محض اینکه به او گفتم پدرم گفته

     

    یک سکه به من نمی‌دهد و هر وقت او را ببیند تنبیه‌اش می‌کند، فوراً از مقابل چشمانم دور شد .

     

    از این دهکده فرار کرد. حتی برای خداحافظی هم نیامد.  شیوانا با خنده گفت:

     

    اینکه ناراحتی ندارد. اگر او عاشق واقعی تو بود حتی اگر تو هم می‌گفتی

     

    که دیگر علاقه‌ای به او نداری و درخواست جدایی می‌کردی، او هرگز قبول نمی‌کرد.

     

    وقتی کسی چیزی را واقعا بخواهد با تمام جان و دل می‌خواهد و هرگز اجازه نمی‌دهد

     

    حتی برای یک لحظه آن چیز را از دست بدهد. اگر دیدی او به راحتی رهایت کرد

     

    و رفت مطمئن باش که او تو را از همان ابتدا نمی‌خواسته و نفع و صلاح خودش

     

    را به تو ترجیح داده است. دیگر برای کسی که از همان ابتدا به تو علاقه‌ای

     

    نداشته ناراحتی چه معنایی می تواند داشته باشد؟

    نظرات
  • در قمست نظرات مشکلات و پیشنهادات و انتقادات خود را با ما در جریان بگزارید.

  • نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی