close
تبلیغات در اینترنت
رمان عاشقانه عشق ماندگار
دوشنبه 02 مهر 1397
عشق ماندگار
جای تبلیغات شما


آخرین ارسالی های انجمن

درحال بارگذاری ....
عنوان پاسخ بازدید توسط
6 574 amirzarbakhsh
6 858 start11
6 1705 roozferight
8 1466 roozferight
3 764 roozferight
6 1584 roozferight
3 1217 roozferight
2517 35785 roozferight
5 1176 roozferight
10 2034 roozferight
8 1438 roozferight
6 1400 roozferight
0 464 neshat
تبلیغات

قیمت هتل های مشهد
پنل کاربری
برنامه و بازی عاشقانه موبایل
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 1137
  • آمار کاربران
  • افراد آنلاین : 3
  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 135
  • بازدید دیروز : 490
  • بازدید کل : 2,846,130
رمان عاشقانه عشق ماندگار
  • تعداد بازدید : 2868
  • رمان عاشقانه عشق ماندگار


    اونروزا خانواده حسابی و تهرانی ، روزهای شلوغ و خوبی را پشت سر می گذاشتند
    . همه به آرزوهایشان رسیده بودند . به جز مهشید و جمشید . آخه تنها پسر
    خانواده حسابی داشت داماد می شد که دختر خانواده تهرانی رو خوشبخت کنه .
    این دوتا از بچگی با هم دیگه بزرگ شده بودن و همه اون دو تا رو به نام
    همدیگه صدا می زدن . حالا هم وقتش بود که به آرزوی چندین سالشون جامه عمل
    بپوشونن . بدون اینکه یه سر به دل جمشید و مهشید بزنن ، ببینن توی دل این
    جوونا چه خبره . ای دل غافل ! توی دل جمشید ، مهر مریم دختر حاج حسین ،
    معمار معروف محله جا خوش کرده بود و عاشق و معشوق همدیگر بودن و قلب شون به
    خاطر همدیگر می تپید و قلب مهشید و علی پسر حاج کاظم ، تاجر بازاری معروف
    هم ، با هم پیوند خورده بود .


    اون دوتا هر کدوم به طور جداگانه قصری پر خوشبختی ، در آینده و در کنار
    معشوقه عزیزشون ساخته بودن و به هیچ چیز دیگه ای فکر نمی کردن . اون دوتا
    برای هم مثل یه خواهر و برادر مهربون بودند و با هم قرار گذاشته بودن که
    روی حرفشون پافشاری کنن ، تا خانواده ها دست از این تصمیم غلط بردارند .
    اما دست زمونه حسود ، آرزوهای اونا رو نقش بر آب کرده بود ، و حالا بدون
    عشق و با چشمی نگران به آینده کنار هم نشسته بودن . مهشید از 15 سالگی
    خواستگارای فراوانی داشت و علی هم تو سن 18 سالگیش اومد . ولی خانواده
    تهرانی با تاکید بر اینکه مهشید عروس حسابی هاست اونو رد می کردن و بهش
    جواب رد می دادن . جمشید هم مصر بر اینکه پدر و مادر رو راضی کنه برن
    خواستگاری مریم ، ولی اونا هم مثل خانواده تهرانی می گفتن : ما فقط یه عروس
    داریم اونم مهشیده و بس . هر دو با خانواده هاشون جنگیدن تا اینکه به سن
    22 و 24 سالگی رسیدن .


    جریان ناکامی اون دو نفر به این قرار بود که :


    یک شب که پدر جمشید داشت گرامافون رو ، روشن می کرد رو کرد به خانوم حسابی و
    بدون اینکه به این اهمیت بده که جمشید داره روزنامه می خونه و گوشش با
    اوناست . بدون مقدمه گفت :


    شنیدی حاج حسین معمار دخترش رو عروس کرده .


    که رنگ از رخ جمشید پرید . خانوم حسابی هم با خنده گفت :


    الهی شکر ، دختره داشت پسرم را از راه بدر می کرد و هوائیش می کرد . خیالم راحت شد ! حالا دیگه دست از سر جمشید بر می داره .


    جمشید عین یه مجسمه خشک و بی حرکت شده بود . آقای حسابی هم گفت :


    پس خانوم ، فردا زنگ می زنی به خواهرت که بریم خونشون .


    جمشید شنیدی پدرت چی گفت ؟ فردا باید بری سفارش یه دسته گل بزرگ بدی ، جمشید با توام ؟ ... جمشید .


    اما جمشید ، نه جواب می داد ، نه حرکت می کرد .


    خانوم حسابی بلند شد و رفت روزنامه رو از دستش کشید . اما باز هم تکون نخورد . خانوم حسابی جیغ کوتاهی کشید .


    حسابی ؟ حسابی بیا ، جمشید خشکش زده ، عجله کن زنگ بزن به دکتر مفید ! ...


    دکتر فوری خودش رو رسوند . نبض جمشید تقریبا احساس نمی شد . دکتر مشغول معاینه شد که خانم حسابی پرسید :


    دکتر بگین چه بلایی سر پسرم اومده ؟


    افت شدید فشار و شوک ! فعلا یه سرم بهش وصل می کنم . اما در برابر محرک عکس العملی نشون نمی ده ! آیا خبر خاصی بهشون دادین ؟!


    نه !


    به هر حال دچار شوک شدید روحی بدی شدن و خیلی باید مواظبش باشین . حالش که بهتر شد فردا بهم زنگ بزنید ، بیام ببینمش !...


    جمشید با داروی مسکن به خواب رفته بود . نیمه های شب بود که به هوش اومد . اولش گیج بود ، اما یک دفعه از جاش پرید !


    مریم ،... مریم ، ... ازدواج ... نه این امکان نداره ! محاله بدون لباس و
    با پای برهنه ، توی اون برف شدید از خونه زد بیرون . با سرعتی که تا این
    لحظه قدرتش رو تو پاهاش ندیده بود ، به طرف خونه مریم می دوید .



    خدایا دروغ باشه ... مریم ؟ ... نه ! ... ما به همدیگه قول دادیم که تا آخرش به پای همدیگه بمونیم . نه !... دروغ می گن ...


    توی همین فکرها بود که رسید به خانه حاج حسین . رفت زیر پنجره اتاق مریم .
    برخلاف همیشه برق اتاق مریم روشن بود . با تمام وجود فریاد زد . فریادی که
    بیشتر به ضجه شبیه بود :


    مریم ... مریم ...


    مریم پنجره رو باز کرد و با گریه جمشید رو صدا زد . اما اونقدر تو اون چند
    روز گذشته ، گریه کرده بود که صداش در نمی اومد . واسه همین هم فقط با
    چشمایی پر از اشک به جمشید که مثل دیوونه ها شده بود نگاه می کرد . جمشید
    پشت سر هم مریم رو صدا می کرد . برق اتاقهای دیگه هم به سرعت روشن شد .


    حاجی و پسرش جواد ، سراسیمه اومدن بیون و بهت زده جمشید رو نگاه کردن . بعد
    از چند لحظه رفتن جلو ، جمشید رو دیدن . براشون خیلی غیره منتظره بود .
    جواد که انگاری خیلی به غیرتش برخورده بود رفت و یقه جمشید رو چسبید .
    جمشید پسری که توی محل و بازار به متانت معروف بود ، اسم مریم رو بیاره !
    اونم این وقت شب ؟


    حاجی هم شناخته بودش . توی این یکی ، دوسال ، دست کم ده باری اومده بود
    خواستگاری مریم و هر بار بهش گفته بود باید با پدر و مادرت بیایی ، اونوقت
    مریم را بهت میدم ! رفت به طرفش . جمشید بدون این که روی رفتارش کنترلی
    داشته باشه ، دستش رو بلند کرد و یه سیلی محکم زد توی گوش حاج حسین . با
    گلاویز شدن جواد و کتک کاری ، همسایه ها ریختن بیرون . بعد از کلی دعوا و
    خبردار شدن پاسگاه ، حاج حسین و جواد و جمشید رو با دست و صورتهای خونی و
    لباسهای پاره بدن پاسگاه . با خانواده جمشید هم تماس گرفته شد . حاج حسین
    شکایت کرده بود و خواستار بازداشت شدن جمشید شده بود .


    پدر و مادر جمشید اومدن و توسط پاسگاه از قضیه مطلع شدن . آقای حسابی رفت
    پیش حاج حسین و داستان عاشق شدن جمشید رو براش تعریف کرد و گفت :


    حالا ازت میخوام بزرگی کنی و شکایتت رو پس بگیری .


    حاج حسین تو رودربایستی گیر کرد و گفت :


    باشه پس می گیریم ولی به شرط اینکه ...


    جواد پرید توی حرفای پدرش و گفت :


    نخیر ، من رضایت بده نیستم ، اون پسره دیوونه میخواد قاطی خونواده ما بشه ، اصلا راه نداره ...


    که با اشاره پدرش ساکت شد . حاج حسین ادامه داد :


    به این شرط که دیگه حرفی از مسئله خواستگاری از مریم به میون نیاد . چون که مریم دیگه نامزد کرده ...


    شکایت پس گرفته شد و مامور جمشید رو از بازداشتگاه بیرون آورد . آقای حسابی
    اونو برد پیش حاج حسین که از حاجی معذرت خواهی کنه . جمشید گفت : من از
    حاجی معذرت خواهی می کنم . ولی همین جا ، مریم رو ازش خواستگاری می کنم !
    کاری رو که پدر شما ، چند ساله با وجود التماسهای من برام انجام ندادین و
    ...


    و خم شد دست حاجی رو ببوسه ، اما جواد دستای حاجی رو پس کشید و گفت :


    مریم ، نومزد داره و چند روز دیگه عروسیشه ...


    جمشید با دو زانو افتاد روی زمین وبا صدای بلند گریه کرد و ناله کنان به حاجی التماس می کرد و گفت :


    حاجی ، مگه نگفتی با بزرگترت ؟ اینم پدر و مادرم ، دیگه چی می خوای ؟ حالا
    ازت میخوام پدری کنی و حرفم رو قبول کنی . من نمیدونم اون پسر کیه ، ولی
    مریم تو ، یادگار حاج خانوم تو ، که می دونم خیلی دوستش داشتی ، با من
    خوشبخت می شه . من بعد از خدا ، مریم رو ، با تمام وجود دوست دارم . اگر
    مریم رو به من ندی ، من می میرم ! خودتون که می بینین با خبر نامزدیش
    اینجوری شدم ، اگه عروسی کنه به اون خدایی که رفتی زیارتش کردی ، می میرم ،
    دق می کنم ...


    با ناله های جمشید و خواهش های اون ، همه اونایی که اونجا بودن و پدر و مادر جمشید هم به گریه افتادن به غیر از جواد .


    دل حاجی هم نرم شده بود و گفت : حالا بلند شو برو خونه . فردا ...


    که جواد دوباره پرید وسط حرفش و گفت :


    حاجی غیرتت کجا رفته مرد ؟ مریم شوهر داره . خیلی هم دوستش داره ! می خوای
    بدیش به این مجنون بی صفت که نصف شب میاد دم در خونت و آبروتو ...


    حاج حسین صورتش سرخ شده بود . جواد راست میگفت . جمشید آبروی اونو با داد
    وبیدادش ، توی محله برده بود ، مخصوصا با اون سیلی . رو به جواد کرد و گفت :
    تو خفه شو !


    رضایت خواستین ، دادم ! حالا پسرتون رو بردارین ببرین خونه و اگه بازم خواست از این دیوونه بازی ها در بیاره زنجیرش کنید ! ...


    آقای حسابی که بدجوری به دک و پزش برخورده بود ، ولی رضایت دادن حاجی و
    آزاد شدن جمشید بیشتر براش اهمیت داشت ، واسه همین هم هیچی نگفت . ولی
    جمشید دوباره صدای گریه اش رو بلند کرد و گفت :


    حاجی ، تو رو به مکه ای که زیارتش کردی منو رد نکن ! باشه ، هرچی بگین حقمه
    ، دیوونه ، روانی ، مجنون ، ولی تو رو به اون خدایی که می پرستی ، مریم رو
    بده به من . برو ازش بپرس ، به خدا اون فقط منو دوست داره ... حاجی ...


    حاجی رفت توی فکر : پس دلیل مریم برای رد کردن خواستگارای این چند ساله ،
    جمشید بوده ، اما چرا هیچی نمی گفت ، اون عزیز دردونش بود . مریم نجابت
    داشت و چیزی نمی گفت و دلیلش ترک نکردن من بود . ترک نکردن ، خونه ای که
    همه جاش بوی مامانش رو می داد .وقتی هم ، اونروز به خواستگارش خواب مثبت
    دادم ، فقط یه کم گریه کرد . این چند روزه هم که همش توی اتاق بود .من چرا
    نفهمیدم ؟! ولی حالا من قول دادم . اگه حاجی بزنه زیر حرف و قولش ، خبرش تا
    کجاها که نمی ره . آره حرف مرد یکی ... نه من مریم رو به این دیوونه نمیدم
    ! هرچی باشه نامزد مریم ...


    وقتی به خودش اومد دید جمشید روی زمین افتاده و هنوز پاهاش رو گرفته و قسمش میده . ولی غرور و غیرتش نشکست و گفت :


    من فقط رضایت دادم ولی دختر بهت نمی دم ! مریم خودش بهم گفت که نامزدش رو دوست داره ...


    باور نمی کنم ! تو دروغ می گی ! مریم بخاطر من چند ساله که عروسی نکرده . تو دروغ میگی . همتون دروغ می گید ...


    جواد دوباره یقه جمشید رو چسبید . ولی حاجی کشیدش کنار و گفت :


    بیا بریم ... گفتم که حرف مرد یکی ...


    حاجی ، مگه دین و ایمون نداری ؟ مرمی ، منو دوست داره ، چرا دروغ میگی ؟ ...


    حاجی بدجوری عصبانی شد و گفت :


    حالا که اینجوری شد . همین فردا بساط عقدش رو به پا می کنم ، تا بفهمی که کی دروغ می گه و ...


    جمشید با حالتی که همراه با خشم و غضب و گریه قاطی شده بود ، بدون اینکه بفهمه چی می گه ، گفت :


    تو غلط می کنی ! همین فردا میام ، عقدش می کنم و می برمش ، چه بخوای ، چه نخوای ! ...


    پس می خوای بجنگی ، شکست می خوری ، جوجه فکلی ... اگه دست از پا خطا کنی ، دوباره میدم بندازنت زندون ...


    پدر و مادر جمشید که تا حالا فقط اونا رو نگاه می کردن ، اومدن به زور
    جمشید رو از زمین بلند کردن و از حاجی و جواد معذرت خواهی کردن . و جمشید
    رو سوار ماشین کردن . ماشین همینطور با رانندگی آقای حسابی جلو می رفت . جز
    صدای گریه آروم جمشید ، صدای دیگه ای به گوش نمی رسید ، تا رسیدن به خونه .


    جمشید بدجوری می لرزید ، قادر به راه رفتن نبود . با کمک پدرش رفت بالا و
    خوابید توی رختخوابش . صدای گریه جمشید فضای خونه رو پر کرده بود . خانوم
    حسابی هم داشت آروم آروم اشک می ریخت . شاید گذشته خودش رو می دید و به
    یادش اشک ... .


    آقای حسابی یه فنجون قهوه گذاشت جلوی خانومش و یکی هم برد برای جمشید که
    عین یه بچه گوشه اطاق کز کرده بود و سرش رو آروم می زد به دیوار .


    آقای حسابی دستش رو گرفت که بلندش کنه ، ولی تکون نخورد . گفت :


    بیا این قهوه رو بخور آروم می شی ! بعد از اون برو راحت بگیر بخواب . اون دختر رو هم فراموش کن ...


    که یکدفعه جمشید عین برق گرفته ها از جا پرید و فنجون رو پرت کرد به دیوار و فریاد زد :


    فراموش کنم ؟ شما می فهمین عشق یعنی چی ؟ شما هیچ وقت عاشق نبودین تا وضعیت
    منو بفهمین ! ولی من عاشقم ... دیگه از همه چی بدم میاد . از پول شما ...
    از این خونه جهنمی ... از همه چی ! هر وقت یادم میاد تنها بودم ... این چند
    ساله حرفم رو نشنیده گرفتید و گفتین : اون هم شان ما نیست ! آره ، پول ،
    پول ! هم شان شما اون دختریه که توی پول غرق باشه ، اونوقت منم بتونم با
    پولم عشقش رو بخرم . ولی من مثل شما نیستم . من مریم رو دوست دارم . برای
    به دست آوردنش هرکاری که لازم باشه انجام می دم ! این تازه اولشه . شما و
    مامان هم اگه خواستید کمکم کنید ، اگه نه خودم می تونم ! حالا هم میخوام
    تنها باشم . فقط یه چیزی ، اگه من به مریم نرسم هیچ وقت شما را نمی بخشم ،
    هیچ وقت .


    جمشید ساکت شد و دیگه هیچی نگفت . آقای حسابی هم تیکه های فنجون شکسته شده
    رو جمع کرد و رفت بیرون . اون شب هر سه تایی دور از هم گوشه دنجی رو گیر
    آورده بودن و با خودشون خلوت کرده بودن . پدر به زندگی خشک و رسمی و بدون
    گرمای عشق ! مادر به قلب شکسته خودش و چه بسا تباه شدنش و خدا داند که
    جمشید به چه !



    فصل دو صبح ساعت هشت و نیم بود که جمشید با سر و وضعی نه چندان مرتب از
    اتاقش بیرون اومد . پدر هنوز روی کاناپه خوابیده بود و به سرکارش نرفته بود
    . چیزی که جمشید از اول عمرش ندیده بود و سابقه نداشت . مادر هم روی صندلی
    راحتیش ، پشت پنجره به خواب رفته بود . بدون سروصدا از خونه رفت بیرون .
    تا ساعت ده توی کوچه ها پرسه زد . یکدفعه چیزی به خاطرش رسید ! رفت به طرف
    بهشت زهرا . از اون دور شناختش ! یک کم رفت جلوتر ، طوری که مریم ، متوجه
    حضور اون نشه . نیم ساعتی گذشت ، اما مریم دست از گریه کردن بر نمی داشت ،
    اونم دیگه بیشتر از این طاقت نیاورد . رفت جلو .


    مریم ، مریم جان ؟ بلند شو . بسه دیگه . تو دل منو هم آتیش زدی ، چه برسه مادرت که اون زیر خوابیده ...

    مریم با چشمای ورم کرده که نشونه چند شب بی خوابی و گریه های زیاد بود به جمشید نگاه کرد .


    مریم من ! کاشکی چشمام کور بود و این چهره و لحظات رو نمی دید .


    سلام آقا جمشید ! چطوری فهمیدید من اینجام ؟!


    سلام ! اونم اینطور غریبانه . انگار که با هم غریبه چند ساله بودن .
    انگارنه انگار ، تا دیروز حرفای عاشقونه با هم زمزمه می کردن ! آقا جمشید
    ؟!


    سلام به عزیز دلم ، یعنی اینقدر برات غریبه شدم که اینطور باهام حرف می زنی
    ؟ من همیشه میام اینجا ، چه پشت سرت و چه بدون تو ، من و حاج خانوم
    خدابیامرز با هم زیاد حرف زدیم . اصلا از اون اجازه گرفتم و عاشقت شدم !


    تو خودت خواستی برام غریبه بمونی ! مگه نه ...


    تو دیگه چرا ؟ تو که بهتر از هر کس دیگه ای از حال دل من خبر داری ! می
    دونی که من هیچ وقت به زندگی بدون تو فکر نمی کردم و نمی کنم . من بدون تو
    ...


    جمشید ، دیگه واسه گفتن این حرفا دیر شده ! حالا دیگه من نامزد دارم ، می شناسیش ، احمد آقا !


    احمد آقا ؟ اون که سی ، چهل سالشه ! پیره ! مریم بگو که دروغ می گی ، نه !
    تو راستش رو نمی گی . مریم بگوه همه اینا خوابه ، کابوسه . بزن تو صورتم تا
    از این کابوس بیدار بشم ، اتفاقات دیشب . بیا بزن بذار بیدار بشم ...


    و دست مریم رو از صورتش برداشت که به خودش سیلی بزنه ، مریم فوری سرش رو انداخت پایین .


    مریم سرت رو بلند کن ببینم ! می گم سرتو بیار بالا ... مریم این کبودی مال چیه ؟ کدوم نامردی دست روی تو بلند کرده ؟


    به حال تو چه فرقی میکنه ؟!


    مریم یکبار دیگه این حرف رو بزنی ، به خدا سرم رو می کوبم به این سنگا! تو رو جون جمشید قسم ، دیگه از این حرفا نزن .


    مریم دوباره زد زیر گریه .


    گریه نکن ! بگو کی اینکار رو کرده ؟ کدوم نامرد روی تو دست بلند کرده ؟ بگو


    سرجریانات دیشب با جواد دعوام شد ، اونم ...


    غلط کرده ، تو مگه صاحب نداری ؟ بدجوری سرش تلافی کنم ! ...


    هیس ... مردم دران نیگامون می کنن ، بیا از اینجا بریم ...


    مریم ، به خاطر دیشب ، یعنی ... اگه دست روی بابات بلند کردم منو ببخش ، دست خودم نبود ...


    اون دوتا ، بی خیال همه چیز شروع کردن به راه رفتن و حرف زدن و تجدید عهد کردن ...


    جمشید ساعت چنده ؟


    یک ونیم ...


    وای الان بابا اومده . جواب جواد رو چی بدم ...


    نترس اتفاقی نمی افته ، راستیاتش من که نفهمیدم چه جوری گذشت ! مریم بیا و
    باباتو راضی کن ، نامزدیت با اون مرده رو به هم بزنه ... به خدا همین فردا
    میام می برمت !


    خیلی هم تند نرو ! الان چند ساله که این حرف رو میزنی ؟


    اه ... مریم قرار شد دیگه در این مورد حرفی نزنی به خدا اگه این کار رو انجام بدی ، به جون جفتمون ...


    دلم میخواد ، ولی دلم بدجوری شور می زنه ، اما سعی می کنم ، شاید راضیش کردم اما اگه نشد چی ؟ ...


    هیس ... قرار شد که بشه ! یعنی بتونی ، و اگه نشد با همدیگر فرار می کنیم .
    به عقد محضری و یه زندگی آروم توی یه شهر دیگه ، یا شایدم اونور دنیا !
    جایی که دست هیچ کس بهمون نرسه ، دور از آدمایی که ...


    من زن تو می شم ، ولی همچین کاری رو نمی کنم ! بابا دق می کنه ! ... جمشید
    یعنی میشه من و تو به هم برسیم ؟ ... می خوام یه قول بهت بدم ! من زن اون
    مرده نمی شم ! اگه خواست همچین اتفاقی بیفته خودمو می جمشید با عجله جلوی
    دهن مریم رو گرفت و گفت :

    یا هر دوتا می مونیم و زندگی می کنیم یا هر دومون با هم می
    میریم ، عین قصه های کتابا و فیلم ها ... برو امیدت به خدا باشه . منتظر
    جوابت می مونم !

    مریم خداحافظی کرد و جمشید با تمام وجود که عشق احاطه اش کرده بود ، رفتن
    مریم رو نگاه می کرد و لبخند میزد به زندگی خوبی که قرار بود با اون شروع
    کنه ولی ...

    الو ، الو سلام جمشید جون داماد عزیزم ! سایتون سنگین شده ؟ جمشید جون چرا یه سری به ما نمی زنی ؟ نمی گی خاله ای هم ...

    سلام خاله . با مامان کار داشتی ؟ الان صداش می کنم ! مامان . مامان . تلفن .

    کیه ؟

    خاله جون .

    جمشید توی فکرش داشت با خودش می گفت : معلوم نیست دوباره این دو تا خواهر
    چه خوابی برامون دیدن ... و بدون اختیار گوشی رو برداشت و حرفاشون رو گوش
    کرد تا به مامان یه دستی بزنه یا شایدم قائله رو همینجا تموم کنه ...

    همین امروز و فردا بود که با مریم ازدواج می کرد و خیال خودش و مهشید رو راحت می کرد . اون واقعا تصمیمش رو گرفته بود .

    سلام ...

    جه سلام خواهر ؟ نه سری ، نه احوالپرسی . این از خودتون ، اونم از جمشید که اصلا جواب احوالپرسی ما رو هم نمی ده ...

    اعظم جون ، عروس گلم چطوره ؟ حالش خوبه ؟

    ای ! از احوالپرسی های شما ، بد نیست ! اتفاقا رفتم توی اتاقش ، دشات گریه
    می کرد . ازش پرسیدم چی شده ؟ ولی جوابم رو نداد . بعد از کلی التماس و
    خواهش گفت : مریم ، دوستش رو می گم ، خودکشی کرده و توی بیمارستانه ...

    رشته افکار جمشید پاره شد ! پرسید
    نظرات
  • در قمست نظرات مشکلات و پیشنهادات و انتقادات خود را با ما در جریان بگزارید.

  • نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی