دوشنبه 27 آذر 1396
...فـراز و نـشیب زنــدگی دخـتری 25 سـاله...
...متــولد شـده در خانــواده ای با وضــع مــالی متوســط...
...برخــاسته از بــطن جــامعه...
...یــک زنــدگی معمولــی
جای تبلیغات شما


تبلیغات

قیمت هتل های مشهد
پنل کاربری
برنامه و بازی عاشقانه موبایل
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 1135
  • آمار کاربران
  • افراد آنلاین : 4
  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 321
  • بازدید دیروز : 1,176
  • بازدید کل : 2,852,417
رمان عاشقانه حلقه عشق | قسمت اول
  • تعداد بازدید : 1958
  • رمان عاشقانه حلقه عشق | قسمت اول

    وای خدا چرا خوابم نمیبره؟ حالا هر شب این موقع داشتم خواب هفت پادشاهو میدیدما... ولی امشب...
    اهل قرص خوردنم نیستم اما انگار مجبورم.

    از تخت پایین اومدم و آروم در اتاق رو باز کردم.

    خدارو شکر کردم چون برخلاف همیشه که صدای قیـــــژش بلند میشد، اینطور نشد آخه میترسیدم آقاجون بیدار بشه که اگه میشد سردرد بدی میگرفت و دیگه نمیتونست بخوابه.

    پاورچین پاورچین رفتم آشپزخونه و از تو کابینت قرصی که معمولا آقاجون در این مواقع استفاده میکنه رو برداشتم. خواستم برم سر یخچال آب بردارم که یادم اومد آب معدنی که صبح گرفته بودم هنوز تو کیفمه. گرم هست ولی اشکال نداره. ممکنه آقاجون طفلک بیدار شه...

    همین که خواستم پامو از آشپزخونه بیرون بذارم احساس کردم یه سوز سردی میاد. نگاه کردم دیدم بــــــله... باز این مامان خانوم یادش رفته پنجره رو ببنده. قربون حواس جمع... خوبه تا حالا چند بار به خاطر این بی حواسیش سرما خورده، آقاجونم هرشب قبل خواب اینو بهش گوشزد میکنه ولی انگار نه انگار... فکر کنم از نشونه های آلزایمره... باید یه دکتر ببرمش...

    پنجره رو بستم و خواستم برگردم که دیدم حالا که تا اینجا اومدم یه دستشوییم برم. برای اینکه زودتر به دستشویی برسم از همین دری که به پنجره ی آشپزخونه نزدیک تره داخل هال شدم البته قبلشم مطمئن بودم که مامان و آقاجون خوابن چون آقاجون از سر شب کسل شده بود و مامان حدس زده بود که از عوارض سرماخوردگی تو فصل پاییزه. به خاطر همین ساعت ده گرفت خوابید ...

    اینم بگم که آشپزخونه ی ما دو تا در داره، یکیش توی راهروییه که اتاق ما بچه ها هم اونجاست و دقیقا روبروی اتاقه من و تیامه، اون یکی هم به هال راه داره، سرویس هم که اون طرف هال و نزدیک در ورودیه...

    داشتم میگفتم... وارد هال شدم و همین که چند قدم جلوتر رفتم احساس کردم پام رفت رو یه چیزی. نفس تو سینم حبس شد. یه لحظه ی کوتاه از ذهنم گذشت که رفتم رو سر و بدن مامان و آقاجون و الانه که صدای آخشون بره هوا، ولی دیدم نه صدایی نیومد. پایین پامو نگاه کردم و نفس حبس شدمو با صدا بیرون دادم. پام روی تشک رفته بود. بازم خدارو شکر کردم چون برخلاف شبهای گذشته که مامان و آقاجون سرشونو اینوری میذاشتن، امشب سرشون به سمت بخاری بود. با خودم گفتم خودمونیم امشب خوب شانس آوردم، اون از در که قیـــــــــژ صدا نداد اینم از این. ولی یه بار جستم، دو بار جستم، دفعه ی سوم دیگه از این خبرا نیست. به همین خاطر بیخیال دستشویی رفتن شدم و آروم و با احتیاط برگشتم اتاقم. درو هم که قبل از رفتن به آشپزخونه باز گذاشته بودم، نبستم چون ممکن بود این سری دیگه شانس نیارم. قبل از اینکه برم رو تخت، یه کاغذ از روی میز برداشتم و بزرگ نوشتم " در اتاقو روغن بزن بی زحمت " و گذاشتمش زیر گوشیم تا فردا بدمش به آرتان... دراز کشیدم و پتو رو تا زیر چونم بالا بردم.

    ***********

    همیشه از اینکه پدر و مادرم توی هال می خوابیدن و امکان داشت با کوچکترین صدایی خواب زده بشن ناراحت بودم...
    از وقتی که یادم میاد توی همین خونه زندگی کردم. یه خونه ی کوچیک که من بی نهاییت دوسش داشتم. بعد از یه حیاط باصفای بیست متری که عشق آقاجونه چون بعد از بازنشستگی اونجا رو به یه باغچه ی قشنگ تبدیل کرده بود به در ورودی می رسیم.
    در ورودی با یه راهروی سه متری از هال جدا میشه. سرویسم که سمت راست دره، روبروشم چوب لباسی و یه آینه قدیه که به دیوار وصله.
    دقیقا رو به روی در ورودی آشپزخونست. سمت چپ آشپزخونه هم یه راهروی دیگست. انتهای راهرو،حمومه. سمت راست، اون یکی در آشپزخونست. سمت چپم که اتاق من و تیام و آرتانه.
    یه غلت زدم و چشمم افتاد به تیام. آبجی کوشولوی من که چقدر دوسش داشتم... یادش بخیر نوزده سالم که بود فهمیدم مامانم تو سن سی و پنج سالگی حاملس... چقدر بهش غر زدم که آخه چرا تو این سن؟ الان وقت ازدواج دخترته ، وقتشه نوت رو بغل کنی. ولی بی خود جوش میزدم چون الان که شش سال از اون روز می گذره نه من ازدواج کردم نه مامان نوشو بغل کرده در عوض یه خواهر پنج ساله ی شیرین دارم که واقعا دوسش دارم... الانم دوتا عروسکای پت و متشو که آرتان واسش گرفته رو بغل کرده و معصومانه خوابیده... دلم ضعف رفت واسش پاشدم و لپای تپلشو بوسیدم و برگشتم سر جام...
    (یه خــمیــــــازه کشیدم)...
    احساس کردم چشام داره گرم میشه... گوشیمو برداشتم که ساعتو نگاه کنم...اوووووووه!!!... ساعت که یکه. چجوری پنج ساعت دیگه بیدار شم؟ در آخرین لحظاتی که داشت خوابم می برد این فکر از ذهنم عبور کرد...( اصلا واسه چی رفتم آشپزخونه؟) و نفهمیدم کــی خوابــم بــرد...
    با صدای خانم معلم،خانم معلم گفتنای آرتان از خواب بیدار شدم. اَه ...چرا اینقدر اول صبحی داد میزنه؟ غلت زدم و خواستم پتو رو بکشم رو سرم که باز صداش بلند شد: خانم معلم دِ پاشو دیگه دیرت شداااااااااا...
    سیخ نشستم روی تخت. چشام وا نمی شد... خم شدم و دستمو دراز کردم گوشیمو بردارم ببینم ساعت چنده که باز این آرتان صداشو انداخته تو گلوش... ولی هرچی روی میز دست کشیدم پیداش نکردم. بیشتر خم شدم... امـــــا ... تــــالــــاپ... با مخ خوردم زمین و مچ پام زیر بدنم موند.
    - آخ...
    با بلند شدن صدای آخم مامان و آرتان اومدن تو اتاق.
    مامان: چی شد تابان؟ حواست کجاست؟ پات درد می کنه؟ اگه درد می کنه می خوای زنگ بزن بگو که نمی تونی بری. هان؟... دِ دختر یه چیزی بگو دیگه.
    آرتان با خنده گفت: آخه مامان مگه تو مهلت می دی چیزی بگه؟
    همینطور که داشتم مچ پامو ماساژ می دادم به آرتان اخم کردم و گفتم:نیشتو ببند همش تقصیر توئه. با صدای نکره ی تو از خواب پریدم.
    آرتان بازم خندید و گفت: به من چه... خودت از ذوق امروز هول شدی و افتادی زمین. تازه آمارتو دارم. دیشبم دیر خوابیدی. اونم از ذوقت بود خانم مـعـلـم؟؟؟
    یه چشم غره بهش رفتم و گفتم: صد بار گفتم به من نگو خانم معلم. حرف تو سرت نمی ره؟ البته دست خودت نیست. تو کل زندگی هیجده سالت فقط با خانم معلم و آقا معلم سروکار داشتی. چه می دونی استاد چیه!
    آرتان: خوردنیه؟
    - لوس نشو... دیگه نبینم بگی خانم معلما... نذار فکر کنم دارم یاسین تو گوش خر می خونم.
    آرتان بی جنبه ای گفت و رفت تو اتاقش. رو به مامان کردمو با تعجب گفتم: اِ !!!... ناراحت شد؟ مامان سری تکون داد و بیرون رفت. خواستم برم از دل آرتان در بیارم اما با دیدن موهای ژولیده و گره خوردم توی آینه ای که به کمد دیواری زده بودم پشیمون شدم و تصمیم گرفتم اول یه دوش بگیرم. حولمو برداشتم و راه افتادم سمت حموم. از جلوی اتاق آرتان که رد شدم، دیدم در نیمه بازه. از لای در دیدمش که با قیافه ی درهم روی تخت دراز کشیده ، یه دستشم زیر سرش بود و داشت درس می خوند. ( من که چیزی نگفتم بهش. اصلا... اصلا تقصیر خودش بود ...از خواب پروندم خب...منم عصبانی شدم ). خیلی دوسش داشتم فقط اگر کمتر حرصمو در می اورد خیلی بهتر بود.

    همینطور که موهامو سشوار می کشیدم نگاهی هم به تیام انداختم. با این همه سرو صدا تخت خوابیده بود. پتوی کنار رفته ی تیام و درست کردم و رفتم آشپزخونه. مامان و آرتان داشتند صبحونه می خوردند. به شوخی آروم زدم پس گردنشو گفتم قهری باهام؟
    آرتان: این بچه بازیا کار من نیست. اُ ... ببخشید یادم نبود که از نظر تو من یه بچه مدرسه ایم.
    – پس قهری!؟
    آرتان: ......
    – معذرت می خوام... ببخشید... به خدا منظوری نداشتم... آخه حرصمو در اوردی منم پام درد میکرد عصبانی شدم. ( با اینکه از این عادتا نداشتم ولی خم شدمو سریع صورتشو بوسیدم )
    – بخشیدی؟
    آرتان: صورتتو شستی ماچم می کنی؟ (فهمیدم دیگه از دستم ناراحت نیست چون هر موقع شوخی می کرد یعنی خیله خب آشتی )
    - ببین باز داری اذیت می کنیا ، اونوقت باز دلخور نشی؟
    آرتان با خنده: اگه می خوای کامل باهات آشتی کنم یه شرط داره... بذاری بهت بگم خانم معلم.
    – آرتـــــــان !!!...
    مامان: بسه دیگه چتونه مثل سگ و گربه به هم می پرید؟
    نشستم و از مامان پرسیدم: پس آقاجون کجاست؟
    مامان: این دیگه پرسیدن داره؟ طبق معمول هر روز رفته روزنامه بخره.
    – وا!!!... چه بد اخلاقی مامان اول صبی.
    مامان یه استکان چای گذاشت جلوم و گفت: زود بخور. یه ربع به هفته ها!
    – می دونم. الان می خورم می رم حاضر می شم. ساعت هشت باید اونجا باشم.
    آرتان: مامان من امروز یه ساعت دیرتر میام. قراره با بچه ها بمونیم تست بزنیم.
    مامان: خب بیا خونه تست بزن.
    آرتان: می دونی که ، من تنهایی نمی تونم درس بخونم... یعنی می تونم ولی یه ساعت مفیدی که می تونم تو مدرسه با بچه ها بخونم اینجا تو چهار ساعت جمع میشه.
    مامان: باشه بمون... نهار نمی خوریم تا بیای.

    " آرتان یه پسر هیجده سالست و الان پیش دانشگاهیه. رشتش ریاضیه و درسشم خیلی خوبه. ولی یه خرده سر به هواست. دوست داره برق بخونه و من مطمئنم که میتونه. از اون دسته از بچه هاییه که درسو همون سر کلاس یاد می گیره. تو خونه هیچی نمی خونه ، اگرم بخونه یکی دو ساعت قبل از مدرسه رفتنش این کارو می کنه. درست مثل امروز... چیزی که من توی آرتان خیلی دوست دارم اینه که خیلی پسر فهمیده ایه. حتی به آقاجون اشاره هم نکرد که مثل هم کلاسی هاش بفرستتش کلاس کنکور و این جور جاها... شرایط مالی آقاجونو درک می کرد."

    آرتان چاییش و سر کشید و بلند شد بره که آقاجون اومد.
    – سلام آقاجون...صبح به خیر...
    آقاجون: سلام دختر گلم... صبح تو ام بخیر باشه بابا. بعد هم جواب آرتان و داد و رفت اون طرف سفره کنار مامان نشست و گفت: خانم یه چایی هم به من می دی؟
    دقت که کردم دیدم اخمای مامان تو همه...به آرتان نگاه کردم و با اشاره ازش پرسیدم چی شده؟شونه هاشو انداخت بالا که نمی دونم... مامان یه استکان چای داد به آقاجون و یه چشم غره هم واسش رفت که آقاجون پرسید: چی شده ماهور خانم؟ کار خطایی از من سر زده؟
    مامان با ناز گفت: چیزی نشده ولی مگه شما به من قول نداده بودی دیگه از قرص خواب استفاده نکنی؟ واسه سن شما خوب نیست.
    تا مامان اسم قرصو اورد یادم اومد که دیشب اصلا یادم رفت قرصو با خودم بیارم چه برسه به اینکه بخوام بخورم. وقتی داشتم پنجره رو می بستم رو کابینت جا گذاشته بودمش...چه خوب هم که نخوردم...طبق عادت همیشه خودم خوابیدم. ولی مامان ناکس عجب عشوه ای می یاد واسه آقاجون طفلی...
    صدامو صاف کردمو گفتم:مامان این همه واسه آقاجون چشم غره نرو. آقاجون بی گناهه. من دیشب خوابم نمی برد، می خواستم قرص بخورم ولی آخرشم نخوردم.
    مامان با خجالت: پس چرا نمی گی عین ماست منو نگاه میکنی؟دیگه باید حواسم به تو هم باشه؟مگه چند سالته که بخوای با قرص بخوابی؟
    آرتان خندید و گفت: مامان تکلیفتو روشن کن بالاخره آدم تو چه سنی می تونه از این قرصا بخوره؟ بابا که نخوره، تابانم که نخوره. پس کی می تونه استفاده کنه؟ تو مایه های سن من که موردی نداره؟
    آقاجون: هنوز تو اینجایی؟ برو بابا. مدرست دیر شد...
    مامان یه چپ چپی نگاه کرد به آرتانو گفت:برو دیگه... دیرت میشه ها!
    به آرتان فرصت حرف زدن ندادمو سریع رو به مامان گفتم:ولی مامان آقاجون می تونه الان شمارو دعوا کنه چون باز دیشب پنجره رو باز گذاشته بودی.
    آقاجون: ماهور آخر تو سرما می خوری. آخه چرا فراموش می کنی؟ اصلا نمی خواد. خودم از امشب می بندمش اینجوری خیالمم راحت تره.
    آرتان که تا اون موقع ساکت بود گفت: خب بابا من که صد بار گفتم می یام تو هال ، شما برین تو اتاق. والا من اونقدرام که فکر می کنید اتاق لازم نیستم و با خنده اضافه کرد: از لحاظ امنیتی هم بهتره که شما تو اتاق بخوابین. شما دو نفرین ولی من یه نفرم. کاری ندارم اونجا که... به هر حال شب بچه اینجا رفت و آمد می کنه.
    آقاجون قهقهه ای زد و گفت: پدر سوخته ، برو مدرست دیر شد و باز هم خندید که باعث گل انداختن لپای مامان شد. قبل از اینکه مامان به آرتان بگه خیلی بی ادبی ، خجالت بکش خودش خداحافظی کرد و رفت. منم خندیدم و پاشدم رفتم تو اتاق تا حاضر بشم...کم کم داشت دیرم می شد... از دست این آرتان... کمد و باز کردم و مانتو مشکی و شلوار جین و مقنعه ام رو برداشتم و یه آرایش ملایم و دخترونه ام کردم. کیفمو برداشتم و از اتاق بیرون اومدم. ولی باز برگشتم داخل، چون گوشیمو جا گذاشته بودم. همین که خواستم گوشیمو بردارم چشمم خورد به یادداشتی که قرار بود بدمش به آرتان تا در اتاقو درست کنه. یادداشتو برداشتم و رفتم اتاقش و گذاشتمش رو میز.
    از جلوی آشپزخونه که رد می شدم صدای خنده های ریز مامانو می شنیدم. (حتما بازم شیطون شدن... فکر کنم اگه یه دوره پیش مامان میرفتم و عشوه اومدنو یاد میگرفتم موفق تر بودم... چه کنم که استعدادشو ندارم... هِـــی...نه...نه...مگه الان چمه؟؟؟ خیلی هم خوبم)
    دیگه داخل نرفتم و از همون جا با صدای بلند گفتم: مامان ، آقاجون من رفتم... خداحافظ... برام دعا کنید...
    مامان از تو آشپزخونه گفت: داری می ری تابان؟ بذار بیام برات قرآن بگیرم...
    – خودم از زیر قرآن رد میشم... شما راحت باشید... خداحافظ و ریز ریز خندیدم.

    برای آخرین بار خودمو تو آینه قدی نزدیک ورودی دیدم. خوب بودم. فقط یه مشکلی وجود داشت. مسئله ای که من همیشه بابتش به خودم می بالیدم ولی اینجا به کارم نمیومد. خودم والبته همه ی اطرافیانم عقیده داشتن قیافم به سنم نمی خوره. با اینکه بیست و پنج سالمه ولی بیست ساله نشون می دم. دلیلشم نمیدونم. خواستم برم کفشامو بپوشم که کنجکاو شدمو باز خودمو تو آینه نگاه کردم. چشم و ابرو و موهای مشکی داشتم. کلا تو خونواده ی پنج نفرمون هممون همینطور بودیم. منتها من و تیام موهامون فر بود اونم از نوع درشتش. لب و دهن و دماغ کوچیک و معمولی داشتم... قدم بلند نیست .به زور میشه گفت صدو شصت. یه کمم تپل بودم... یه کــم که نـــه ... واسه دلخوشی خودم میگفتم یه کم... واقعا تپل بودم. من و تیام به آقاجون رفته بودیم... آخه آقاجون هم تپلی بود. ولی آرتان سر مامان رفته... چهارشونه و قدبلنده ... دیگه از آینه دل کندم. قرآنو گرفتم بالا سرم و از زیرش رد شدم. الهی به امید تو...
    سر کوچه که رسیدم خواستم با اتوبوس برم ، اما بعد فکر کردم ممکنه دیرم شه پس خساستو کنار گذاشتم و یه تاکسی گرفتم. همین که سوار شدم استرس تمام وجودمو پر کرد. از طرفی خوشحال بودم... از طرفیم نگران برخورد بچه ها. ناخودآگاه ذهنم پر کشید به یه هفته قبل...
    *************

    نشسته بودم تو هال و محو تماشای یه فیلم کمدی بودم. گه گاهی هم صدای خندم کل خونه رو بر می داشت و مامانو حسابی کلافه می کرد. صدای مامانو شنیدم که خطاب به من می گفت: یعنی تو واقعا صدای گوشیتو نمی شنوی تابان؟ خب صدای اینو کم کن. والا من یکی که سرسام گرفتم. با حالت دو رفتم سمت اتاق. از کنار مامان که رد شدم شنیدم که داشت زیر لب می گفت: این بزرگ بشو نیست. بهش خندیدم و گفتم دیگه بزرگتر از این! بیست و پنج سالمه هااا. خواستم گوشیو بردارم که قطع کرد. گوشیمو نگاه کردم و گفتم: اِ.... دکتر ربیع بود.
    مامان: ایشالا که خیره. خب یه زنگ بزن ببین چی کار داشته. سریع شماره رو گرفتم. یه بوق خورد که برداشت. مهلت ندادم بهش و تندی گفتم:سلام دکتر... خوب هستین؟ ببخشید زنگ زدین گوشی دم دستم نبود. امری داشتین با بنده؟
    دکتر با خنده:دختر جان یواش تر. اجازه بده منم حرف بزنم. سلام. خواهش می کنم. داشتم دوباره تماس می گرفتم که خودت زنگ زدی. برات خبرای خوش دارم. تو یکی از دانشگاهایی که این ترم تدریس می کنم به یه مدرس زبان احتیاج دارن منم مدارک و نتایج آزمونای تو رو به رئیس دانشگاه نشون دادم... قبول کردن فعلا آزمایشی مشغول به کار بشی. با ذوق گفتم: واقعا قبول کردن آقای دکتر؟ خیلی ممنون... نمی دونم چطوری و با چه زبونی ازتون تشکر کنم. واقعا لطف کردین...
    دکتر: آره دخترم ، از یک شنبه ی هفته ی بعد می تونی بری. آدرس دانشگاه و واست اسمس می کنم. دیگه دلم می خواد روسفیدم کنی. سریع گفتم: چشم حتما بازم ممنون... لطف کردین... ولی دکتر مطمئنین از یک شنبه؟ الان که آذره... نصف ترمم رفته.
    دکتر: آره صدری از یک شنبه. مثل اینکه ظرفیت یکی از کلاسا زیاد بوده. تغییرش دادن به دو تا کلاس... استاد اون کلاسم نمی تونه سر هر دوتا کلاس بره. حالا خودت می ری می فهمی. یه کلاسه در هفته. برای تو که به کار نیاز داشتی مناسبه. ایشالا که از پسش بر میای و از ترم جدید کلاسای بیشتری می گیری. خب دخترم باید برم سر کلاس، خداحافظ و قطع کرد.
    با خوشحالی رو کردم به مامان و گفتم: آخ جون مامان... دیدی بالاخره استاد شدم؟!... وای چقدر خوشحال شدم... امشب شام مهمون منینا... گفته باشم...
    مامان: خدارو شکر... خدا خیرش بده... لازم نکرده... بذار حقوق بگیری بعد ولخرجی کن. پاشو یه زنگ به بابات بزن خیلی خوشحال می شه.
    *************

    با صدای راننده تاکسی که می گفت "خانم رسیدیم. آخر خطه... نمی خواین پیاده شین؟ " به خودم اومدم. اطرافم رو نگاه کردم و گفتم: اِ... رسیدیم؟ مرسی ، ممنون... و پیاده شدم. داشتم می رفتم اون سمت خیابون که داد زد: خانم صلواتی نبودا... کرایتون و ندادین که... برگشتم و گفتم: ای وای ببخشید... شرمنده... فراموش کردم و کرایه رو حساب کردم. سری تکون داد و گازش و گرفت رفت.( خب یادم رفت دیگه... این همه گفتم ببخشید و شرمنده یه خواهش می کنم نگفت)
    تقریبا پنج دقیقه ای پیاده روی داشتم تا به دانشگاه برسم. باز استرسم برگشت. ( باید به خودم مسلط بشم... وقتی رفتم چی بگم؟ آهان اول خودمو معرفی می کنم... می گم: من تابان صدری هستم. این ترم در خدمتتونم... نه چه معنی داره... اسمم رو واسه چی بگم! بهتره یه اخمم کنم که حساب کار دستشون بیاد... اگه پسراش مثل پسرای کلاس خودمون باشن که دیگه واویلا... ای خدا عجب موقعیت سختیه...)
    دیگه رسیده بودم. قلبم داشت میومد تو دهنم. یه نفس عمیق کشیدمو رفتم داخل. چه دانشگاه خلوتی!!!... از یه دختری که تو حیاط بود پرسیدم آموزش کجاست؟ اونم گفت: طبقه ی سوم...
    در حالی که نفس نفس می زدم و زیر لب غر می زدم که آخه آموزش جاش اینجاست، رسیدم طبقه ی سوم... اوووف... طبق معمولم که شلوغه... به خانمی که نسبت به بقیه سرش خلوت تر بود و البته ظاهر مهربونی داشت سلام کردم و گفتم: سلام... خسته نباشید... صدری هستم.
    – سلام. بفرمایید...
    – خـب... چیزه... من قراره از امروز اینجا مشغول به کار بشم. شما در جریان هستید؟؟؟
    بلند شد و ایستاد: ببخشید من به جا نیاوردم. حالتون چطوره خانم صدری؟ از آشناییتون خوشحال شدم. در حالی که از برخوردش خوشحال شده بودم لبخند زدم و گفتم: مرسی. منم همینطور... اومممم...ببخشید الان کجا باید برم؟ یه نگاهی به برنامه ی روی میزش کرد و گفت: کلاس دویست و دو. زبان عمومی... فقط... جسارته... چون به چهرتون میاد که از دانشجوها باشید اگه احیانا مشکلی پیش اومد با استاد دانشور در میون بذارید. ایشونم سر کلاس دویست و پنج هستن.
    باخنده پرسیدم: چطور؟ بچه ها از ایشون حساب می برن؟
    با لبخند جواب داد: هم به این دلیل، هم اینکه ایشون مدیر گروه بچه ها هستن.
    – حتما... با اجازتون خانـــــــــم؟!...
    – حبیبی هستم... بفرمایید اینم لیست کلاس.
    تشکر کردم و رفتم طبقه پایین. از فاصله ی دور هم می تونستم حدس بزنم باید کدوم کلاس برم. جلوی در یکی از کلاسا تعداد زیادی دختر و پسر ایستاده بودن و می خندیدن. بهشون که رسیدم گفتم: اجازه می دید رد شم؟ یکی از همون پسرا با لحن چندش آوری گفت: بــــله ، بفــــرمایید. یه راست رفتم جایگاه مخصوص استاد، آب دهنمو قورت دادم و با صدای بلندی گفتم: سلام...
    به غیر از دو ، سه نفر که جوابمو دادن بقیه انگار نه انگار... (حتما صدامو نشنیدن!) این بار با صدای بلند تری گفتم: عرض کردم سلام و با لبخندی اضافه کردم: لطفا بشینید. یکی از دخترا از وسط کلاس با لحن بدی گفت: خیله خب چرا اینقدر داد می زنی؟ یه بار گفتی سلام ، بچه هام جوابتو دادن. دانشجوی جدیدی؟
    فهمیدم که اینا منو جدی نگرفتن. خواستم جواب دختره رو بدم ولی دیدم الان جلسه اوله و خب اینام که منو نمی شناسن. شاید منم جای این بودم همینو می گفتم.
    این دفه یه اخم انداختم تو صورتم و گفتم: لطفا ساکت. من صدری هستم. این ترم زبان عمومی رو در خدمتتونم. اینارو که گفتم کسایی که جلوی در کلاس بودن اومدن داخل و همون پسری که از لحنش خوشم نیومده بود در حالی که می خندید با صدای بلند گفت: بچه ها ساکت... خب شاید راست می گه.ببخشید خانم معلم شما بفرمایید من اینارو ساکت می کنم. ( زهر مار یه حالی از تو بگیرم که دیگه یادت بمونه مثل اون آرتان احمق بهم نگی خانم معلم) تا اومدم شروع کنم به معرفی بیشتر، شلیک خندشون رفت هوا.
    بازم همون دختره با حرص گفت: بسه دیگه ابراز وجود کردی. ما هم به اندازه کافی خندیدیم. برو بشین... و رو به بغل دستیش جوری که من بشنوم گفت: عقده ای.
    با این حرفش بد جوری عصبانی شدم.داشتم می زدم به سیم آخر ولی یادم اومد که خانم حبیبی گفت اگه مشکلی پیش اومد برم پیش مدیر گروهشون آقای...؟! اَه... اسمش چی بود؟ تابانِ گیـــج...
    خواستم ازشون بپرسم اما با خودم فکر کردم همینم مونده که از اینا بپرسم تا دوباره نیششون و باز کنن. به محض اینکه تصمیم داشتم پامو از کلاس بیرون بذارم دختری رو دیدم که ردیف اول نشسته بود و داشت با لبخند بهم نگاه می کرد. یه لبخند مهربون نه مثل بقیه با تمسخر. خودشم دختر مهربونی به نظر می رسید. بهتر دیدم که ازش بپرسم.
    – اسم مدیر گروهتون چیه؟ با همون لبخندش جواب داد: استاد دانشور. کلاس دویست و پنج. منم با لبخند ازش تشکر کردم. ( چه جالب انگار ذهنمو خوند که الان می خوام بپرسم کدوم کلاسه.) در حالی که به کم حواسی خودم لعنت می فرستادم در کلاس دویست و پنج و زدم.
    یه صدای محکم و مقتدری بلند شد... بفرمایید. یه ذره مردد شدم ولی در نهایت در کلاسو باز کردم و سرمو بردم داخل و خیلی سریع بدون اینکه نگاش کنم گفتم: می شه چند لحظه تشریف بیارید بیرون؟ و درو بستم.
    یه دقیقه ای گذشت.( چرا نیومد؟ شاید نشنید چی گفتم) خواستم دوباره در بزنم که خودش در و باز کرد... باز شدن در همانا و رویت شدن یه مرد جوون و خوشتیپ همانا. بهش می خورد سی و دو ، سه سالش باشه. قدبلند و چهار شونه بود با موهای قهوه ای تیره. یه ته ریشم رو صورتش خودنمایی میکرد به اضافه ی عینک ذره بینی که روی چشاش بود که البته فکر کنم واسه مطالعه بود چون به محض دیدن من عینکو فرستاد رو موهاش. در کل آدم جذابی بود. تیپشم مردونه و قشنگ بود. یه پیراهن نوک مدادی پوشیده بود که آستیناش تا روی آرنج بالا بود با یه شلوار پارچه ای مشکی. یه لحظه از ذهنم گذشت " چه مدیر گروهی دارن "
    – بفرمایید؟ خودمو جمع و جور کردم
    – اممممم... سلام. من صدری هستم. حقیقتــِ ... اصلا اجازه نداد بقیه حرفمو بزنم...
    دانشور: چی شده؟ شماها کی می خواین بفهمین که من با شما پدر کشتگی ندارم... اون نمره ی خودت بوده . اگه دوست داری اعتراض کن ولی یادت بمونه که ممکنه نمرت از اینم کمتر بشه. حالا چند شدی؟
    با گیجی: بله؟؟!!...
    دانشور: اون موقع که می نشستی آخر کلاس و با بغل دستیت حرف می زدی و به تذکرات من اهمیت نمی دادی باید فکر الانم می کردی. نگفتی نمرت چند شده؟ ببین اگه نمی خوای چیزی بگی وقت منم نگیر. ( فهمیدم که منو با دانشجوهاش اشتباه گرفته... چه دانشگاهیه اینجا... یعنی هیشکی نمی دونست من امروز می یام) خیلی عصبانی شدم. چه آدم مغرور و از خود متشکری بود...
    خیلی جدی گفتم: ببخشید ولی اصلا شما اجازه نمی دید من صحبت کنم. سری تکون داد یعنی که خب ...بگو... ( حالا که می خواستم صحبت کنم باز استرس اومد سراغم)
    – چیزه ... من قراره از امروز به عنوان استاد مشغول به کار بشم.یه لحظه از به کار بردن کلمه ی استاد خجالت کشیدم چون روی استادش یه ذره تاکید کردم که نخوام دوباره واسش تکرار کنم... خسته شدم بس که امروز توضیح دادم.
    دانشور: چی؟ اســـتاد؟ سر تا پامو نگاه کرد و یهو زد زیر خنده. ( دیگه برام عادی شده بود. امروز خیلی بهم خندیده بودن.)
    با کلافگی گفتم : ببخشید کجاش خنده داشت؟ شما که این جوری رفتار می کنین دیگه از دانشجوها چه توقعی می تونم داشته باشم؟ خودشو جمع و جور کرد ولی هنوز می شد آثار خنده رو رو لباش دید.
    دانشور: معذرت می خوام ولی خب غافلگیر شدم. حتما خودتونم دقت کردید که بیشتر به دانشجو شباهت دارید تا استاد. دیگه نتونست خودشو کنترل کنه و باز زد زیر خنده.
    یه چشم غره بهش رفتم و گفتم: منم برای همین مزاحم کلاستون شدم. بچه ها باور نمی کنن من استادشونم. آموزش بهم گفت اگه مشکلی پیش اومد از شما کمک بخوام. میشه همراه من بیاین و منو بهشون معرفی کنید؟؟؟
    مثل اینکه حرفام خیلی به مذاقش خوش اومد چون یه لبخند با غرور زد، سینشو صاف کرد و گفت: بله... حتما...نگفتین، چی تدریس می کنید؟( می خواستم بهش بگم تو مهلت دادی اصلا ؟ همینارم که گفتم کلیه... ولی نگفتم)
    – زبان انگلیسی.
    دانشور:آهان ... بله... قرار بود یه استاد زبان برای گروه سوم تشریف بیارن. ولی چون درس عمومیشونه و در حیطه ی کاری من نیست پاک فراموش کرده بودم. جدا از اینکه انتظار دیدن شمارم نداشتم.
    – بله متوجه ام.
    دانشور: خیله خب بریم. راه افتادیم سمت کلاس.
    همین که داخل کلاس شدیم بچه ها ساکت شدن و نشستن سر جاشون. تعجب کردم چه جذبه ای داشت!!!... منم باید سعی کنم اینجوری بشم.
    دانشور: صبح بخیر... همون طور که اطلاع داشتین گروه سوم به مدرس زبان احتیاج داشت. خدارو شکر امروز این مشکل حل شد. ایشون خانم صدری هستن. مدرس زبان عمومی این ترم شما. امیدوارم که در طول ترم مشکلی پیش نیاد. پس دیگه حواستون باشه.
    من که تا اون موقع داشتم به دانشور نگاه می کردم، با تموم شدن حرفاش به سمت بچه ها برگشتم. دیگه اثری از خنده نبود. ( بابا جذبت منو کشته ... می مردین از اول به حرفای خودم گوش می کردین که حالا اینجوری لال نشین.)
    دانشور: بسیار خب . من دیگه می رم سر کلاسم و از کلاس خارج شد.
    همین که رفت باز به بچه ها نگاه کردم. می خواستم عکس العملشون رو ببینم.رو صورت بیشترشون پوزخندی عصبی می دیدم. تعداد کمی هم بی تفاوت بودن.تنها کسی که با لبخند بهم نگاه می کرد همون دختری بود که اسم دانشور و ازش پرسیده بودم. ازش خوشم اومده بود. مشخص بود که دختر مهربونیه.منم متقابلا لبخندی بهش زدم و رو به کلاس گفتم:خب بریم سراغ درس.
    ماژیک و برداشتم اما از شانس بدم خوردم به لبه میز و ماژیک از دستم افتاد. یهو کلاس ترکید و همه شروع کردن به خندیدن.سخت بود ولی سعی کردم به روی خودم نیارم ولی مطمئن بودم که صورتم از خجالت سرخ شده. در حالی که به دست و پا چلفتی بودن خودم لعنت می فرستادم برگشتم روی تخته چیزی بنویسم ولی موندم... حالا چی بنویسم؟ نمیدونستم از کجا شروع کنم به هر حال وسط ترمم بود. برای اینکه ضایع نشم فقط نوشتم In the name of God " " ماژیکو گذاشتم سر جاشو گفتم: بهتره اول با هم آشنا بشیم.
    باز همون پسره در حالی که می خندید با لحن لوسی گفت: پس می خواین بیشتر با هم آشنا بشیم... چـــشـــم... خدایا من از دست اینا چی کار کنم؟ یعنی هرچی بگم می خوان یه چیزیم روش بذارن تحویل خودم بدن؟ بیچاره استادامون... یعنی ما هم اینطوری اونارو کلافه می کردیم؟
    نسنجیده و کلافه گفتم: خوشمزه بسه دیگه... وااای ... برای بار چندم کلاس منفجر شد. دیگه بدجوری عصبانی شدم...
    – چه خبرتونه؟ بسه دیگه... چیه هر چی میگم می خندین؟
    در حالی که سعی داشت خندشو کنترل کنه گفت: آخه استاد تقصیر ما چیه؟ باور کنید من خودمم تا به حال نمیدونستم خوشمزم. فهمیدم چه سوتی دادم... می دونستم که از خجالت قرمز شدم. بهتر دیدم باز به روم نیارم... نشستم سر جام و لیست کلاسو باز کردم. هنوز اولین اسم و نخونده بودم که در کلاس باز شد. دانشور بود. از همون لای در گفت: خانم صدری چند لحظه تشریف بیارید... پاشدم رفتم بیرون کلاس و درو بستم.
    - بله؟ با بنده امری داشتین؟
    دانشور با حالت عصبی: چه زود با بچه ها صمیمی شدین. صدای خندتون کل دانشگاهو برداشته.
    با مظلومیت: باور کنید تقصیر من نیست. من هرچی میگم اینا می خندن. اعصاب خودمم خورد شده.
    دانشور: به هرحال وقتی داشتین واسه این شغل تشریف میاوردید باید فکر اینجاشو می کردید. قبول دارید که برای این کار بی اندازه جوونید؟ حالا که این کارو انتخاب کردید باید بلد باشید چه جور ی با دانشجو برخورد کنید که نه نظم کلاس خودتون بهم بریزه نه مخل آسایش کلاسای دیگه بشید... تعجب کردم! چقدر عصبانی بود. تا یه ربع پیش که منو به بچه ها معرفی می کرد خوب بود.
    با رگه ای از بغض و دلخوری جواب دادم: بله. معذرت می خوام. دیگه حواسم هست. با اجازه... و سریع داخل کلاس شدمو درو بستم. آب دهنمو قورت دادم و با جدیت رفتم سر جام نشستم. لیستو برداشتمو شروع کردم به خوندن اسامی.
    – محمد حسین امجد... همون پسره دستشو برد بالا و گفت: بله... ( دیگه از اون حالت اولیه اش خبری نبود)
    - حمید بهرنگی...
    .
    .
    .
    .
    شیما نوروزی ... صدایی نیومد.
    – نیستن؟... خواستم غیبت بذارم که همون دختر با لحن بد و لوسی گفت: اگه منظورتون خـــانـــم شیما نوروزیه، بله من حاضرم.
    من که حسابی از دست دانشور و بچه ها عصبانی بودم رو بهش گفتم:نه منظورم همون شیما نوروزیه. پس نیست!؟ خب من غیبتشو میذارم.
    نوروزی: ولی شما حق این کارو ندارید.
    با خونسردی که کمتر در خودم سراغ داشتم: خودتون همین الان گفتید اگه منظورم خانم نوروزیه ،منم که همچین منظوری نداشتم. پس بهشون بگید که براشون غیبت رد کردم.
    نوروزی: شما دارید به من توهین می کنید.
    با عصبانیت جواب دادم: این شمایید که به خودتون توهین می کنید. و رو به کلاس ادامه دادم: بهتره حواستونو جمع کنید. امروز هر چی گفتم شما به شوخی گرفتید ولی از جلسه ی بعد از این برنامه ها نداریم. من خواستم با شما یه رابطه ی دوستانه و مسالمت آمیز داشته باشم اما هر بار خودتون مانع شدید. دیگه صبر و تحمل منم حدی داره. دوباره به طرف نوروزی برگشتم و گفتم: و اما شما ، اگه مشکلی دارید می تونید با دانشگاه در میون بذارید. با تموم شدن حرفم کیفشو برداشت و از کلاس خارج شد.
    تو دلم گفتم: چه بهتر. دختره ی بی ادب.
    به کلاس نگاه کردم دیگه حتی امجدم ساکت نشسته بود. برای چند لحظه خوشحال شدم... مثل اینکه منم جذبه داشتم ... بقیه اسامی رو خوندم و فهمیدم اسم اون دختری که ردیف اول نشسته بود لاله است و چقدر این اسم به صورت مهربونش میومد.
    – خب بهتره منم یکم از خودم بگم. ببینید من سال قبل مدرکمو تو رشته ی زبان و ادبیات انگلیسی گرفتم. البته قبل از اینکه دانشگاه قبول شم آموزشگاه زبانم می رفتم . سابقه ی تدریس تو دانشگاه ندارم اما دو سالی تو آموزشگاه زبان تدریس کردم. به هر حال بعد از چندتا آزمون تئوری و عملی که تو دانشگاه محل تدریسم ازم گرفته شد الان در خدمتتونم. همونطور که گفتم من ترجیح میدم تو این کلاس رابطه ی دوستانه ای برقرار باشه.چون فکر نمی کنم تفاوت سنی زیادی با هم داشته باشیم. دیگه حالا هر جور مایلین.
    بعد از این صحبتها کتابی که استاد قبلیشون براشون در نظر گرفته بود و از لاله گرفتم و شروع کردم. خداروشکر دیگه اتفاق خاصی نیفتاد و بعد از کلی مکافات کلاس تموم شد.
    *************
    لیست کلاسو برداشتمو رفتم سمت آموزش. خانم حبیبی با دیدنم لبخند پهنی زد و گفت: خسته نباشید . چطور بود؟
    - احساس می کنم یه کوه و جابجا کردم. ولی در کل خوب بود.
    حبیبی: شما که سر کلاس بودید، آقای مرندی، رئیس دانشگاه خواستن کلاستون که تموم شد تشریف ببرید اتاقشون. الان منتظرتون هستن. تشکر کردم و به سمت بخش ریاست دانشگاه راه افتادم. خودمو به منشی معرفی کردم و وارد اتاق آقای مرندی شدم...
    نظرات
  • در قمست نظرات مشکلات و پیشنهادات و انتقادات خود را با ما در جریان بگزارید.

  • نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتی