close
تبلیغات در اینترنت
داستان زیبای عاشقانه مرا براي خودم مي‌خواهي ؟
دوشنبه 29 مرداد 1397
داستان زیبای عاشقانه مرا براي خودم مي‌خواهي ؟
جای تبلیغات شما


آخرین ارسالی های انجمن

درحال بارگذاری ....
عنوان پاسخ بازدید توسط
6 473 amirzarbakhsh
6 803 start11
6 1650 roozferight
8 1400 roozferight
3 727 roozferight
6 1531 roozferight
3 1181 roozferight
2517 35157 roozferight
5 1130 roozferight
10 1946 roozferight
8 1376 roozferight
6 1355 roozferight
0 441 neshat
تبلیغات

قیمت هتل های مشهد
پنل کاربری
برنامه و بازی عاشقانه موبایل
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 1137
  • آمار کاربران
  • افراد آنلاین : 3
  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 513
  • بازدید دیروز : 928
  • بازدید کل : 2,824,333
داستان زیبای عاشقانه مرا براي خودم مي‌خواهي ؟
  • تعداد بازدید : 1886
  • داستان زیبای عاشقانه مرا براي خودم مي‌خواهي ؟
    روزي پسري خوش چهره در يكي از شهرهاي آمريكا در حال چت كردن با يك دختر بود، پس از گذشت دو ماه، پسر عالقه بسياري نسبت به او پيدا كرد، اما دختر به او گفت: »ميخواهم رازي را به تو بگويم.
    «پسر گفت: گوش ميكنم. دختر گفت: » من ميخواستم همان اول اين مسئله را با تو در ميان بگذارم، اما نميدانم چرا همان اول نگفتم، راستش را بخواهي من از همان كودكي فلج بودم و هيچوقت آن طور كه بايد خوش قيافه نبودم، بابت اين دو ماه واقعا از تو عذر ميخوام.
    « پسر گفت: »مشكلي نيست.« دختر پرسيد: »يعني تو االن ناراحت
    نيستي؟ « پسر گفت: » ناراحت از اين نيستم كه دختري كه تمام اخالقياتش با من
    ميخواند فلج است، از اين ناراحتم كه چرا همان اول با من روراست نبودي، اما مشكلي نيت من باز هم تو را
    ميخواهم.« دختر با تعجب گفت: »يعني تو باز ميخواهي با من ازدواج كني؟«
    پسر در كمال آرامش و با لبخندي كه پشت تلفن داشت گفت: »آره عشق
    من« دختر پرسيد: »مطمئني پيتر؟« پيتر گفت: »آره و همين امروز هم ميخوام تو را ببينم.« دختر با خوشحالي قبول كرد و پيتر همان روز با ماشين قديمياش و با يك شاخه گل به محل قرار رفت، اما هر چه
    گذشت دختر نيامد... پس از ساعاتي موبايل پيتر زنگ خورد...
    دختر گفت: سالم پيتر گفت: سالم، پس كجايي؟ دختر گفت: »دارم ميآيم، پيتر از
    تصميمي كه گرفتي مطمئن هستي؟« پيتر گفت: اگر مطمئن نبودم كه به اينجا
    نميآمدم عشق من. دختر گفت: آخه پيتر پيتر گفت: »آخه نداره، زود بيا من منتظر هستم« و پايان تماس...
    پس از گذشت دو دقيقه يك ماشين مدل باال كه آخرين دستاورد شركت بنز
    بود كنار پيتر ايستاد... دختر شيشه را پايين كشيد و با اشك به آن پسر نگاه
    ميكرد... پيتر كه مات و مبهوت مانده بود فقط با تعجب به او نگاه ميكرد.
    دختر با لبخندي پر از اشك گفت سوارشو زندگي من... پيتر كه هنوز باورش نشده بود، پرسيد:
    »مگر فلج نبودي؟ مگر فقير و بدقيافه نبودي؟ پس... من همين االن توضيح
    ميخواهم.« دختر گفت: »هيس، فقط سوارشو«
    آري، آن دختر كسي نبود جز »آنجلينا بنت«، دهمين زن ثروتمند دنيا كه پس
    از اين جريان در مطبوعات گفت: هيچ وقت نميتوانستم شوهري انتخاب كنم كه من را به خاطر خودم بخواهد، زيرا همه از وضعيت مالي من خبر داشتند و نميتوانستم ريسك كنم... به همين خاطر تصميم گرفتم كه با يك ايميل گمنام وارد دنياي چت شدم، سه سال طول كشيد تا من پيتر را پيدا كردم،
    در اين مدت طوالني به هر كس كه ميگفتم فلج هستم با ترحم بسيار من را رد ميكرد، اما من تسليم نشدم و با خود ميگفتم اگر ميخواهم كسي را پيدا كنم بايد خودم را يك فلج معرفي كنم
    ميدانم واقعا سخت است كه يك پسر با يك دختر فلج ازدواج كند، اما پيتر يك پسر نبود...
    او يك فرشته بود.
    نویسنده : عشق یخی تاریخ : یکشنبه 20 دي 1394 امتیاز :
    موضوعات : رمان و داستان , داستان عاشقانه ,
    نظرات
  • در قمست نظرات مشکلات و پیشنهادات و انتقادات خود را با ما در جریان بگزارید.

  • نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی